✗کاش از اول نمیـבونستــ مـךּ عاشقش بوבمـ✗ | هفته سوم مهر ۱۳۹۴

King Of Diss Love

 

دفترت را که دستم میگیرم بی امان چشمانم بارانی میشود...

هوای دلم ابری میشود...

چقدر سخت میگذرد این روزهای بی کسی من...

این باران چشمانم کی میخواهد بند بیاید خدا میداند...

شایدم قسمتم این باشد که با چشمان اشکبار بمیرم...

ولی نه من که ناراحت نمیشم از مرگ...

تنها با مرگ میشود که به تو برسم...

نمیدانی بی تو چه ها بر ما میگذرد...

عمویت که نفسش به نفست بند بود افسرده شده ...

دخترت با همه قهر کرده که چرا تو را نمی اورند...

بچه است دیگر نمیداند که تو دست نیافتنی شدی...

ولی ما که بچه نیستیم ، رفتنت کمرمان را شکست...

نمیدانی که چقدر هوایت را میکنم با هر کلمه یاد تو می افتم...

عسلم رفتنت مرا کشت ...

شدم مثل خودت مینویسم و میبارم مینویسم و میمیرم...

 

 

 

۱۳۹۴/۰۷/۱۹ 22:25 بهـــ ـלּـاҐ